|

خدایا !
كار كار توست.
تويي كه عشق ورزیدن را دوست داشتن را در وجود انسان به وديعت نهادي.
تويي كه اين نياز آفريدي و اين عطش را دامن زده اي !
اگر تو نمي خواستي كه ما دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم ، بي ترديد گوهر و جوهـــر عاطفه را در دل ما تعبيه نمي كردي و ...
شايد آدمي نيز بي اين گوهر نمي آفريدي.
اما ... اما ...
ما آدميان در مصداق اشتباه مي كنيم ، بيراهه مي رويم ، سهل مي انگاريم ، ساده مي پسنــــديم و عطشي را كه براي آبي زلال ، آفريده شده است به آبي آلوده مرتفع مي كنيم ... و مرتفــــــــــــــــع نمي شود ...
آن عطش ، عطشي نيست كه با اين آب ها آاوده خاموش شود و ... باز ما مي مانيم و نياز و بــــــــاز مي مانيم و احساس كشنده و سردرگمي و ياس و بي پناهي.
مگر همين ديروز نبود كه من به اميد آب ، دل به جايي بستم و نزديك تر كه شدم ، جز سراب نيافتـم .
خدايا ! اين درد را به كه مي توان گفت جز تو كه جز تو هيچ معشوقي اتناعمان نمي كند .
جز در خانه تو هيچ دردي به زدن و گشودن نمي ارزد جز در خانه تو ، همه خانه ها بر ساحل بــــــــاد بنيان شده است و جز زلال عشق تو ، هيچ آب نمايي عطش بي كران ما را فرو نمي نشاند .
خدايا ! تو كه رقص فريبنده سراب را در پيش چشم هاي عطشناك طالب آب مي فهمي ، تو بـــــــــايد كاري بكني
كار كار توست ، خدايا !
|