تبليغاتX
آغاز یک بوسه
آغاز یک بوسه

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

JavaScript Codes

جمعه پانزدهم شهریور 1387-1:12 -سارا و اکبر

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙

يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙

لینک ثابت |

جمعه پانزدهم شهریور 1387-1:8 -سارا و اکبر

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدر

دوست دارم......

لینک ثابت |

جمعه پانزدهم شهریور 1387-0:47 -سارا و اکبر

بعد از رفتنت......

شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم.تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم!
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :
( دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!) همين بود اخرين حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور ساکت و نلرنجي خورشيد وا کردم. نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم! و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي!!!! ؟! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.... و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت.....  و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!! تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!!! ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت درياچه بغض کرد.کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد!!!!!
هنوز اشفته ي چشمان زيباي توام  دپببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ ؟؟؟
کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:(تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:)
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر... نمي دانم چرا؟؟؟؟  شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايش دعا کردم!

 

لینک ثابت |

جمعه پانزدهم شهریور 1387-0:29 -سارا و اکبر

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند...
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

لینک ثابت |

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387-13:9 -سارا و اکبر

خدایا !

كار كار توست.

تويي كه عشق ورزیدن را دوست داشتن را در وجود انسان به وديعت نهادي.

تويي كه اين نياز آفريدي و اين عطش را دامن زده اي !

اگر تو نمي خواستي كه ما دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم ، بي ترديد گوهر و جوهـــر
عاطفه را در دل ما تعبيه نمي كردي و ...

شايد آدمي نيز بي اين گوهر نمي آفريدي.

اما ... اما ...

ما آدميان در مصداق اشتباه مي كنيم ، بيراهه مي رويم ، سهل مي انگاريم ، ساده مي پسنــــديم
و عطشي را كه براي آبي زلال ، آفريده شده است به آبي آلوده مرتفع مي كنيم ... و مرتفــــــــــــــــع
نمي شود ...

آن عطش ، عطشي نيست كه با اين آب ها آاوده خاموش شود و ... باز ما مي مانيم و نياز و بــــــــاز
مي مانيم و احساس كشنده و سردرگمي و ياس و بي پناهي.

مگر همين ديروز نبود كه من به اميد آب ، دل به جايي بستم و نزديك تر كه شدم ، جز سراب نيافتـم .

خدايا ! اين درد را به كه مي توان گفت جز تو كه جز تو هيچ معشوقي اتناعمان نمي كند .

جز در خانه تو هيچ دردي به زدن و گشودن نمي ارزد جز در خانه تو ، همه خانه ها بر ساحل بــــــــاد
بنيان شده است و جز زلال عشق تو ، هيچ آب نمايي عطش بي كران ما را فرو نمي نشاند .

خدايا ! تو كه رقص فريبنده سراب را در پيش چشم هاي عطشناك طالب آب مي فهمي ، تو بـــــــــايد
كاري بكني

كار كار توست ، خدايا !

 

لینک ثابت |

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387-23:27 -سارا و اکبر

عشق يعني،زندگي در يك بهشت

 

عشق يعني،انتهاي سر نوشت

 عشق يعني،قطره اشك صدف

مستي و رقص سماواتي دف

عشق يعني،گريه هاي چشم خمار

بوسه هاي مهر بر لب يار

عشق يعني،شور آتش در نفس

ضجه هاي زندگي كنج قفس

عشق يعني،موج بر درياي مهر

نور لبخند ستاره در سپهر

عشق يعني،شمع دل افروختن

همچو پروانه در آتش سوختن

عشق يعني،معرفت يعني شعور

عشق يعني،اشك خونين در ميان چشم كور

عشق يعني،علت آوارگي

بي ريا بودن،صفا و سادگي

عشق يعني،اسب وحشي بي سوار

عشق يعني،همچو مجنون در گريز از روزگار

عشق يعني،سينه اي آغوش راز

عشق يعني آنچه بر هر كس نياز

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

cool myspace layouts

cool myspace layouts


Cool Graphics Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت